پیشانیم رابوسه زد در خواب هندویی
شایدازان ساعت طلسمم کرده جادویی
شایداز ان پس بود که احساس می کردم
درسینه ام پر می زند شبها پرستویی
شاید ازان پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد درجویی
از کودکی دیوانه بودم مادرم میگفت
از شانه ام هرروز می چیده است شب بویی
نام تورا می کند روی میزها هروقت
در دست ان دیوانه می افتاد چاقویی
بیچاره اهویی که صید پنجه شیری است
بی چاره تر شیری که صید چشم اهویی
اکنون زتو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون زمن با بی وفایی دست می شویی
ایینه خیلی هم نباید راست گو باشد
من مایه رنج توهستم راست می گویی
به دریا میزنم شاید به سوی ساحلی دیگر
مگر اسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر
من از روزی که دل بستم به چشمان تومی دیدم
که چشمان تو می افتند دنبال دلی دیگر
به هر کس دل ببندم بعداز این خود نیز میدانم
به جز اندوه دل کندن ندارد حاصلی دیگر
من از اغاز در خاکم نمی از عشق می بینم
مرا می ساختند ای کاش از اب وگلی دیگر
طوافم لحظه دیدار چشمان توباطل شد
من اما هم چنان در فکر دور باطلی دیگر
به دنبال کسی جامانده از پرواز می گردم
مگر بیدار سازد غافلی را غافلی دیگر

نظرات شما عزیزان:
|